Home / شب چله

شب چله

در روستای ایراج هم به مانند دیگر نقاط کشور شب چله برگزار میشود البته شب چله نسبت به سالهای گذشته با تنقلات ومیوه های بیشتری همراه است امروز از یلدا شب چره ای مانده است وآن شب نشینی ها ی دلنشین رنگ باخته شب نشینیهایی که قدیمیهای ایراج با حسرت از آن یاد میکنند وبه قول خودشان اگر فقیر هم بودند اما دلشان هم خوش بود

یاد    آن   ایام   پر   مهر    و    وفا

یاد  آن  دل های پر   صدق  و  صفا

یاد  آن  دوران  دور  از   درد   و  غم

مینشستیم پاسی از شب دور  هم

چند  دوری تخمه بود  و   شب چره

نور   گردسوز   و   صدای  شبپره

(شاعر آقای حاج صادق موبد)

در گذشته شب چله در روستای ایراج میوه چندانی نبود وهر کسی بنا به وضع معیشتی که داشت شب چله را برگزار میکرد شب چره های آن زمان مغزو(محصولی از بادام تلخ کوهی)،بنه،تخمه،دونو(گندم برشته)،توت خشک ،سنجد وانار بود در شب چله مردم به آچونی(شب نشینی) یکدیگر میرفتنددور آتش مینشستد البته در آن شب هم بیکار نبودند همراه خود پنبه میبردندو چرخ میرشتند پنبه میریسیدند پلته درست میکردند دشکی ور میکردند(برای آماده کردن پارچه کرباس) وکسی هم  در آن میان قصه میگفت ونهایتا تا ساعت ١٢ شب بیداربودند شعرهای ایراجی میخواندند مثلا

خوشا ایراج که دورش کوهساره              زنش معقول وآبش سازگاره

اگر یک شب در ایراج بخوابی                 همون لطف خوششون یادگاره…

واما معدود کسانی بودند که در آن شب حافظ میخواندند،فایز میخواندند واز همه مهمتر قصه حیدر بیک وماه سمنبر دختر شاه کشمیر را باز گو میکردند که داستان جذابی است ومن قسمتهایی از آن را به صورت خلاصه برای شما بیان میکنم

  از بخاری سر بدر کرد آتش                        سخن به گوش حیدر بیک اثر کرد

   بیا ای یارحیدر بیک کجایی                         مرا در یاب ز،روز بی نوایی

این قصه شیرین از آنجا آغازمیشد که دختر شاه کمشیر ماه سمنبر برای جمع آوری داروی گیاهی به اصفهان می آید و باحیدر بیک هم که برای شکار به صحرا رفته بوده است برخوردمیکند

بگفتا هست خورشید جهانگیر

سمنبر دختر قاضی کشمیر

حکیم است آن سخن سیمای گلرو

به هر سالی سوی ایران نهد رو

گیاهی می برد هرسال از اینجا

دوای دردمندان سازدانجا

طی جریاناتی حیدر بیک وماه سمنبر رو در روی هم قرار میگیرند و جنگ تن به تنی را با شمشیر آغاز میکنند اما حیدر که عاشق سمنبر شده است بی خیال شمشیر میزند اما ماه سمنبر بسیار جدی میجنگد وحیدر بیک را زخمی وبیهوش میکند ودر حین شمشیر زنی نقاب از صورتش میافتد وهمه زیباییش را تحسین میکنند اما این راز از پرده بیرون میافتد وکسانی که همراه ماه سمنبر بوده اند یک کلاغ چهل کلاغ میکنند وقضیه را جور دیگری بیان میکنند در این میان که پدر ماه سمنبر آبروی خود را در خطر میبیند او را مجبور به ازدواج با پسر عموی ساده لوحش میکند اما طی حوادثی حیدر بیک او را از حجله عروسی میدزدوپس از کش وقوسهای فراوان با او ازدواج میکند

مردم روستای ایراج بر این باورند که زمستان شصت روز است بعد از شب یلدا که روز اول زمستان است را تا ١٠ بهمن را چله بزرگ مینامند و از ١٠ بهمن تا اول اسفند را چله کوچک یا چله (خوردو) مینامند وحتی شعری هم در این زمینه میخوانند

                              اهمن وبهمن         آرد بیار دوصدمن

                           همیه بیار دوخرمن       عهده آبش با من

چند روزمانده به آغاز چله کوچک هوا نامساعد میشود که به جنگ چله هاو جنگ اهمن وبهمن معروف است میگویند چله کوچکه میخواهد چله بزرگه را بیرون کند ایراجیها میگویندکه چله کوچک گفته است حیف که عمر من نصف عمر برادرم است واگر نه روزی چهل تا خون میکردم و بچه را در قنداق خشک میکردم ایراجیها بر این اعتقادند که چندروزی که از چله کوچک گذشت حُرم دزه به زمین می آید حرم دزده به این معنی است که زمین آرام آرام گرم میشود ودر ختان هم از خواب زمستانی بیدار میشوند وده روز از اسفندمانده است میگونید که حرم از سر کوهها نیز به در رفته است یعنی زمین کاملا گرم شده است وهمه چیز برای آمدن بهار مهیا است

چه شبهای یلدا وزمستانهای سختی را پدربزرگها ومادر بزرگها ،پدران وماردانمان در کنار این بخاریهای هیزمی به صبح رساندند وچه خاطره های شیرینی از آن زمانها دارند هنوز هم  اگر سری به خانه های بافت قدیمی روستای ایراج بزنید این بخاریها را که آخرین روزهای عمر خود را میگذارند خواهید دید که چه مظلومانه چشم به در دوخته اند که شاید کسی از راه برسد و بار دیگردراین بخاریها الُویی کند وآتشی گیرا

ایراجیها معمولا برای شبهای چله وعید مقداری انار در جای تاریک( برای چلوگیری از پوسیدگی نگهداری میکنند)البته بعضیها نیز انار را زیر کاه میگذارند تا تازه تر بماند

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.